بکشش چاپ
ااااااااااااااااااااااااااااااااااااه!!! یکی اینو بکشه دیگه!

پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان |
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
ااااااااااااااااااااااااااااااااااااه!!! یکی اینو بکشه دیگه!

!!!این مقاله را فرهنگی می نامم نه هنری!!!
چه بسیار بودند امثال فارابی ها که با ساختن آلات موسیقی اصیل ایرانی نام هنر را زنده نگهداشتند و یاد خود را جاودان ساختند. اما امروز. امروز هنرمند باید با درد زندگی کند. امروز هنرمند باید با شکم گرسنه بخوابد. امروز صدای هنرمند از صدای سازش شکسته تر است. امروز چهره ی هنرمند را کسی نمی شناسد. امروز هنرمند را آدم حساب نمی کنند چه برسد به اینکه به او زن بدهند؟!!! نمی دانم چگونه است که تا نام هنرمند را بر لب می بریم، او را معتاد، سیگاری، خمار ... لقب می دهند. راستی پرویز عزیز ما، مرحوم مشکاتیان را می گویم، چه بی صدا خاموش شد. راستی این روزها هنرمندی را نمی بینم که دیگر سنتور بزند؟!! نمی دانم مردم او را چه صدا می زدند اما می دانم که زمین با رفتن او سوت و کور شد. همان هایی که او و امثال او را بی عار بیکار صدا می زنند، این روزها چه سوت و کور و بی هیجان می زیند.
در کشورهایی که تازه کشف شده می خوانیمشان (یعنی بی تمدن، منظورشان آمریکاست) در آن کشور ها هنرمند جایگاهی ویژه و اعتباری خاص در چشم عموم دارند که حتی در موردشان، در خصوص وضعیت زندگیشان با آب و تاب سخن می گویند و مقاله پشت مقاله می نویسند. اما اینجا، در ایران عزیز ما، تنها چیزی که در خصوص هنرمند می خوانیم:
هنرمند ""شهیر"" ایرانی در گذشت!!!!!
اما به نظر من، باید با هنرمند چنین رفتاری بشود تا الهی تر شود و آهنگش، سرودش، اثرش را خدا بخرد نه خلق خدا.
اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشهای را بالا ببری.
دکتر شریعتی
مدتی پیش تب سهام عدالت مثل یک بیماری مسری همه جای کشور رو فرا گرفت. بعضی ها خندان بودن و بعضی ها مثل همیشه صدای نق و غرولندشون گوش فلک رو کر می کرد. خلاصه سرتونو درد نیارم، این حکایت همون سیبیه که می ندازیش هوا تا برگرده صدتا چرخ می خوره!!! این سیب قصه ی ما وقتی برگشت زمین، اشتباه نکنید، روی سر نیوتن فرود نیومد!!! اومد پایین و به جای کشف قانون های جدید از نوع نیوتنی، باعث کشف قانون یارانه ها و خوشه بندی شد. خوشه ها هم که خشک شدن و اساساً هیچ باری نداشتن (به قول خودمون کشکی بودن). این وسط اما بعضی ها بدجور به دست و پا افتادن و هول ورشون داشته بود. یکی می گفت نکنه اموالمونو ازمون بگیرن؟ اون یکی می گفت نکنه می خوان مالیات بگیرن؟ یکی دیگه می گفت بابا همه اش حرفه. کی داده کی گرفته؟! بعضی ها هم که خودشونو ایرانی نمی دونستن! وای که راننده تاکسی ها و مسافرا چی ها که نمی گفتن (توی پرانتز بگم که بعضی ها هم مرد و مردونه همه چی رو پیش بینی کردن و فرم رو بی شیله پیله پر کردن). رسید تا امروز که چند نفر برای اصلاح فرم اومده بودن. طرف با زانتیا اومده بود (و مردم محل میشناسنش، یک دستگاه آپارتمان، سه دستگاه ماشین، دو مدرک لیسانس، جانباز، سه دستگاه ملک مسکونی که امثال من اجاره شون کردن، ماهی هشتصد هزار تومن حقوق ثابت بدون اجاره ها و خدا می دونه چی های دیگه...). فرم رو می خواست اصلاح کنه. و اما اصلاحیه:
شغل: راننده
درآمد: ماهی 250 هزار تومن
مسکن: اجاره نشین
اجاره: 150 هزار تومن
رهن: 500000/2
املاک و دارییها: ندارد
اما این قصه فعلاً ادامه داره. از مزایای این قصه اینه که مثل همه ی داستان های دیگه خیل عظیمی از مردم بیکار!!!! میرن سرکار!!! این یعنی اشتغال زایی (از نوع سیب نیوتنی). نتیجه گیری در خصوص مضرات رو میزاریم به عهده ی خودتون. کلاه شما قاضی!!!!

اگر زیبایی نداری، مهم نیست، هستند کسانیکه زیبا نیستند
اگر ثروت نداری، مهم نیست، بسیارند کسانیکه با پول اندک هم زندگی
می کنند
اگر موقعیت و مقام بالای اجتماعی نداری، مهم نیست، پست ها و مقام های بالای اجتماعی متعلق به افراد معدودی است
اگر سواد بالایی نداری، مهم نیست، تعداد کسانیکه سواد بالا ندارند اما زندگی آرمانی دارند کم نیست
اما اگر عزت نفس نداری برو بمیر که هیچ نداری.
نقاش نامدار زادهی هلند بود. هرچند او در زمان حیاتش در گمنامی کامل به سر میبرد اما اکنون به عنوان یکی از تاثیرگذارترین نقاشان پسا دریافتگر (پست امپرسیونیست)
شناخته میشود. او در اواخر عمر به شدت از بیماری روانی رنج میبرد و همین موضوع به خودکشی او منجر شد.

زندگینامه" پریـســـــــا" از زبان خودش
در 25 اسفند 1328 در شهسوار متولد شدم. صداى خوش از طرف پدر و پدربزرگ به من و خواهرها و برادرانم به ارث رسیده است. بزرگترین مشوق و حامى من در خانواده پدرم بود و در دوران تحصیل هر وقت برنامهاى بود که از من مىخواستند شرکت کنم، او نه تنها مخالفت نمىکرد، بلکه بسیار هم تشویق میکرد. با حمایت و تشویقهاى او بود که من در مسابقات هنرى مدارس شرکت میکردم.
آخرین بارى که در رشته آواز رتبه اول را در بین تمام دانشآموزان سراسر کشور کسب کردم، با استادم مرحوم محمود کریمى که از اعضاى هیئت داوران بودند آشنا شدم. استاد کریمى مرا بسیار تشویق کردند و پیشنهاد کردند که براى آموزش موسیقى ایرانى (دستگاهها و ردیف موسیقى سنتى) شاگرد ایشان شوم. لذا تحصیل موسیقى سنتى ایران را به طور جدى و مستمر در خدمت آن استاد بزرگوار آغاز کردم. هنوز دو سالى از آموزش من نگذشته بود، که ایشان براى آغاز کار حرفهاى، مرا به وزارت فرهنگ و هنر وقت معرفى کردند. ولى کار آموزش من زیر نظر مستقیم ایشان و تا سالها پس از آغاز کار حرفهاى ادامه داشت.
همکارى من با وزارت فرهنگ و هنر مدت پنج سال ادامه داشت، که در این مدت برنامههایى در تلویزیون اجرا کردم و کنسرتهایى در تهران و بعضى شهرستانها و نیز همراه با گروههاى مختلفی که در آن وزارتخانه فعال بودند، کنسرتهایى در خارج از کشور براى معرفى موسیقى سنتى ایران اجرا کردم. تصور میکنم این کنسرتها بین سالهاى 1347 تا 1352 بوده است.
در سال 1352 ازدواج کردم و درست دو ماه بعد از آن از طرف مرکز حفظ و اشاعه موسیقى سنتى ایران (وابسته به سازمان رادیو تلویزیون) که به ابتکار و مدیریت استاد دکتر داریوش صفوت پایهگذارى شده بود، به همکارى دعوت شدم و همراه با گروهى از موسیقیدانان مرکز، عازم سفرى به بلژیک و فرانسه براى اجراى کنسرت شدیم.
به این ترتیب همکارى من با مرکز حفظ و اشاعه موسیقى آغاز شد و از سال 1352 تا 1357 که آخرین سال فعالیت حرفهاى من بود، به مدت پنچ سال ادامه داشت. در این دوران در محضر استاد دوامى نیز با سبک اجراى تصنیفهاى قدیمى و آواز سنتى آشنایى پیدا کردم.
مجموعه فعالیتهایى که در این دوران انجام شد عبارتند از شرکت در سه جشن هنر شیراز، اجراى چند برنامه در تلویزیون، دانشگاه تهران، باغ فردوس، تئاتر شهر و اجراى کنسرتهاى متعدد در خارج از کشور.

در اواسط سال 1357 جهت شرکت در «فستیوال موسیقى آسیا»1 به دعوت «بنیاد ژاپن»2 به کشور ژاپن سفر کردم که شرح مفصل آن در «آواهاى موسیقیایى آسیایى»3 منتشر شده است.
در سال 52 ازدواج کردم و فرزندانم سارا، لیلا و دارا به ترتیب در سالهاى 53، 58 و 63 متولد شدند. اکنون دختر بزرگم ازدواج کرده و صاحب دو دختر است.
بعد از انقلاب، در سالهاى 57 و 58 و به هم ریختن وضعیت موسیقى ایران فعالیت موسیقى من به ناچار متوقف شد و با به دنیا آمدن فرزند دوم و سومم تمام توجه و وقت من صرف خانوادهام گردید. در سال 70 مرکز حفظ و اشاعه موسیقى سنتى مجددا از من دعوت کرد که در آن مرکز به خانمها آواز ایرانى تعلیم بدهم. با توجه به این که خانمها در هیچ کجا اجازه ابراز وجود در زمینه موسیقى و بخصوص در رشته آواز نداشتند، به نظر میرسید قدم مثبتى برداشته شده است. بنابراین، همکارى با آن مرکز را بیفایده ندانستم و دعوت را پذیرفتم.
فکر مىکنم سه یا چهار سال با آن مرکز، که فضایش با فضاى قبلى بسیار متفاوت بود همکارى کردم و شاگردان زیادى در این مدت با موسیقى دستگاهى ایران آشنا شدند. به هر حال همکارى من با مرکز ادامه داشت، تا زمانى که براى اولین بار در سال 1995 میلادى با گروهى عازم سفر خارج از کشور شدیم و کنسرتهایى در اکثر کشورهاى اروپایى اجرا کردیم، که بسیار مورد استقبال هموطنان عزیز مقیم خارج از کشور قرار گرفت.
همکارى من با مرکز، پس از بازگشتم به ایران قطع شد و از آن پس به تعلیم خصوصى بانوان در منزل خودم ادامه دادم. از آن تاریخ (1995) تاکنون، سفرهاى خارج از کشور من براى شرکت در فستیوالهاى مختلف بینالمللى و اجراى موسیقى سنتى ایرانى براى علاقهمندان خارج از کشور آغاز شد و ادامه یافت.
1- یک روز یک نفر اصلاحاتی به بنبست رسید. با یک آرامش فعال دنده عقب گرفت تا از بنبست خارج شود. متأسفانه افتاد داخل جوب!
2- یک روز یک اصلاحاتی به بنبست نرسید، طی یک بازدارندگی فعال دنده عقب گرفت تا به بنبست برسد، منتهی دستپاچه شد محکم زد به درخت!
3- یک روز یک اصلاحاتی دیگری را هر کاری کردند به بنبست برسد، نرسید، برای همین در یک وضعیت بحرانساز دنده عقب گرفتند زدند بهش گفتند: اصلاحات، مقصر است... از عقب زده به ما!
4- یک روز یک اصلاحاتی داشت دنده عقب میآمد که به بنبست رسید. در یک اقدام تاکتیکی از ماشین پیاده شد، از دیوار بالا رفت!
5- یک روز یک اصلاحاتی نه دنده عقب میآمد نه دنبال بنبست بود، برای همین هیچکس تحویلش نمیگرفت. میگفتند فراجناحی عمل میکند.
6- یک روز یک اصلاحاتی به دنده عقب رسید، در یک فرآیند ماهیتی بنبست شد.
7- یک نویسندهای به بنبست رسید، سرش به سنگ خورد، قاطی کرد، مطلبش دنده عقب رفت، زد به گلآقا!
یک سرقت ادبی (کی میدونه، شایدم سیاسی) از وبسایت گل آقا